بابلرود

بابلرود

رودخانه بابل:

«رودخانه بابل از کوه فیروزکوه جاری است و در مشهدسر، چهار فرسخ از بارفروش دورتر وارد دریای مازندران می شود. طول آن تقریباً ۲۰ فرسخ است و در فصل طغیان آب، به واسه کشتی های کوچک از مشهد سر به بارفروش می توان عبور کرد.»

مسعود کیهان هم می نویسد: رودخانه بابل از ارتفاعات جنوبی سوادکوه و بندچی سرچشمه می گیرد و با ضمیم شدن سجادرود، کلارود و نهر کاری، دهستانهای لپور، گنج افروز، بیشه و پازوار رامشروب می سازد و در بابلسر به دریای مازندران می ریزد. طول این رودخانه ۷۸ کیلومتر و عرض آن، در مصب، ۷۹ متر است».

این رودخانه در قدیم به «باول رود: معروف بود. مؤلف حدودالعالم می نویسد: «رودی است که ]آن را[ رود باول خواننده از کوه قارن برود و بر مامطیر بگذرد و اندر دریای خزران افتد». و به نوشته ظهیرالدین: ]حسام الدوله اردشیر[ فرمود که او را ]فخرالدوله گلپایگانی را[ به خانه او برید و خانه او، آن طرف رود باول بود وی در جای دیگر می نویسد: «چون در سنه اربعین و ثمان مائه ]۸۴۰ ق[ دعوت مردم ساری به این حقیر ]ظهیرالدین مرعشی[ رسید؛ عزم جزم نموده روان گشته آمد… توجه رفت به کنار باول رود … به گذرگاه زیار فرود آمده گشت و مردم بار فروش ده … آمدند و عهده کردند.

درباره میزان آب این رودخانه، افضل الملک می نویسد: «در تابستان این رودخانه ها ]تالار ـ هراز ـ تجن ـ بابل[ فاضلاب ندارد که به دریا بریزد ولی در بهار و زمستان آب بی اندازه داردک ه اسب و راکب و بار را غرق می کند و صحراها را انباشته از آب دارند. در بهار رودخانه دارای صدهزار و دویست هزار سنگ آب است».

سابق بر این، رودخانه بابل قابل قایق رانی با کرجی بود کما آن که «آمده ژوبر» سیاح فرانسوی هنگام عبور از این رودخانه ]۱۸۰۷ م [، قایقها و کشتی هایی برای حمل و نقل در آن دیده است. وی می نویسد: «من در رودخانه ]بابل[، چهارده پانزده قایق دیدم و سه کشتی کوچک که کمی بزرگتری از آنها بود. چندتایی از آنها بر روی رودخانه بابل نزدیک چند دهکده سر راه بودند. رودخانه تقریباً ۳۰ «تواز» پهنا و ۱۲ تا ۱۳ «پاگودی» دارد و شیب خود را تقریباً تا مصب حفظ می کند.» دمورگان هم از عمیق بودن این رودخانه صحبت می کند و می گوید «بابل رود بسترش عمیق است و جز با گدار نمی توان از آن عبور کرد؛ حیوانات را با شنا عبور می دهند و با روبنه را به وسیله کشتی رانان ترکمن، به ساحل دیگر حمل می کنند. به مانند همه رودخانه های مازندران، بابل رود در مصب تغییر جا می دهد. اگر از روی تپه های شنی ساحلی قضاوت کنیم، این جابه جایی در حدود ۱۵۰۰ تا ۱۸۰۰ متر است. در جنوب تپه ها، باطلاقهایی که منطقه را بسیار ناسالم می دارند، دیده می شود». وی در جای دیگر کتاب خود می نویسد: «در ابتدای رود بابل در داخل شهر بود. مردم کم کم جمع شدند و خانه ساختند، رود بابل را بیرون شهر بردند.»

امروزه رودخانه بابل عمق زیادی ندارد وجریان آب آ ن کند است و حجمش حداکثر ۲۱۰ متر مکعب ثبت گردیده است. کف رودخانه، مخصوصاً در زیر پل محمدحسن خان، خطرناک است چنان که مؤلف تاریخ بیهقی، که در خدمت سلطان مسعود غزنوی از آنجا عبور کرد، می نویسد: «روز یکشنبه اول جمادی الاول ]۴۲۶ ق) امیر ]امیرمسعود غزنوی[ از ساری برفت تا به آمل رود و این راه ها که آمدیم، و دیگر که رفتیم، سخت تنگ بود و ازچپ و راست همه بیشه بود ناهموار، تاکوه و آبهای روان، چنان که پیل را گذر نبودی، و در این راه پلی آمد چوبین، بزرگ، ورودی سخت بوالعجب و نادر، چون کمانی خماخم، و سخت رنج رسید لشگر را تا از آن پل بگذشت و آن رود سخت بزرگ نه، اما زمینش چنان بود که هر ستوری بر وی برفتی، فروشدی تا گردن و حصانت آن زمین این است.»

به همین جهت، با آن که عمق رودخانه بابل زیاد نیست، شناگران ناشی، غالباً در این رودخانه غرق می شوند. اما همشهری ارجمند: استاد دکتر سیدباقر قائمیان رئیس اسبق دانشکده پزشکی دانشگاه کرمان شاهان، برای «نویسنده» نقل کرده است که غرق شدن شناگران در زیر پل رودخانه بابل علت دیگری داردکه آن را یکی از ورزشکاران برجسته بابل، به نام مصطفی طهرانی، که شناگر ماهری بود، در سال ۱۳۱۲ ش  کشف کرده است بدین تفصیل که در آن سال رجب پلنگ هنگام شنا در زیر پل، در آب فرو رفت و نتوانست به بالا بیاید. عده ای شناگر به سرپرستی مصطفی طهرانی، به جست و جو پرداختند و سرانجام، جنازه او را، که غرق شده بود، از زیر پل بیرون آوردند. به گفته مصطفی طهرانی، در یکی از پایه های درپل در کف آب، بقر اثر فشار آب در طول زمان، یا به علل د یگر، شکاف و دخمه ای پدید آمده است که اگر شناگر ناشی در آن دخمه بیفتد، امکان خروج از دخمه و بالا آمدن از آب را نخواهد داشت. لاجرم، درهمان دخمه گیر می کند وبر اثر صابت سرش به سنگ دخمه، مجروح و بی هوش می گردد و خفه می شود.

بدون شک ، آن دل داده روستایی، که در ساحل شمالی رودخانه منزل داشت، اگر از موضوع چسبندگی کف رودخانه با اطلاع بود، هرگز برای نامزد مهربانش پیغام نمی فرستاد که:

بــابـــل اُو تـــا زانـوئــه

تـه گره تــو امشـــو برو

کچک برار مـرگ خوئـــه

گــت برار دشتــــه شوئه

امــه سره کــوچه دلــوئه

گـــت دروازه نشونــوئـه

امــه پرده اطـاق بالا خونه

سـگ کلی، چشت خنوئه

سگ گــردن زنجیر بـزوئه

امــه پـــلا آبکش بزوئــه

کــرسی تــش خاک بزوئه

لمپــا امشــو مشت سوئه

تنها خاس کیجا ته نومزوئه

کفتــال مــار مرگ خوئـه

امشــوی شو مهتابه شوئـه

لمپای نفت تا نصف شوئه

 

ته گره تو امشو برو

 

نیما یوشیج در سفرنامه بارفروش، شب ۸ آبان ۱۳۰۷، درباره رودخانه بابل می نویسد: «دفعه اول نیست که به تماشای منظره قشنگ ]رودخانه[ بابل می آیم. تاکنون بارها با عالیه ]همسرخودم[ به این جا آمده ایم و نو نشسته ایم. شبی که ابرهای سیاه آسمان را گرفته بود، از ساحل  آن عبور کردیم. گاوها را که از یک طرف آن به طرف دیگر شنا می کردند، تماشا کردیم… شکوه و رفتار وحشت آمیز طبیعت از کوه ها و دره های بلند و سراشیب گذشته، سنگلاخ های صعبالعبور و عقب گذارده است. به سنگهای بزرگ بر خورده، با موانع بسیار جنگیده، بارها غضبناک شده، به خروش آمده است، ملتهب شده، کف بسته است. فاتح پیروزمندی است که از میدان های مهیب جنگ خود بازگشت می کند. کی به آن می گوید: بابل؟ پهلوانی است که اکنون از پیمودن راه های دور و دراز خود، بسیار خرد و خسته شده .. ای رودخانه بزرگ، چند قرن است به این طریق می روی؟ از کجا می آیی؟ چه اشخاصی که درکنا تو نشسته؟ تو چه اشخاصی را بی باکانه به خود غرق ساختی؟ … به من بگو چه قلبهایی تو را دوست داشته اند؟

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *